09171417055پذیرش آگهی و تبادل خدمات با کانال های و سایت های دیگر              
r_search r_search

به بهانه ی تَوَلُدِحاج صادق خادمی/سُفره ای که صاحب دارد. بقلم نویسنده وخبرنگارگچسارانی نرگس احمدپور | فریاد جنوب | فریادجنوب

کد خبر: 19964
تاریخ انتشار: ۱۳ مهر ۹۸ - ۱۸:۴۸

پایگاه تحلیلی خبری فریادجنوبfaryadejonoob.ir یک صبح مُحَرَمی بود.پارک شهدای گمنام.موکب طریق الکربلا.رفته بودم به حاج رمضانی بزرگوار،برادروحامی همیشگی پسرم آقاروزبه سربزنم.ازفعالیتهایش درشهرستان بسیاراستقبال میکردم ومشتری حجره ی فرهنگی اش بودم.حاج آقاروازسال هشتادوپنج می شناختم.بهش میگفتیم دایی حاجی.اون سال یه شب ماه رمضان نشسته بودمسجدامام علی بلواربعثت.آقاروزبه هشت سالش بودهمراه پدربزرگش لیالی قدررومسجدبود.خدارحمت کنه جمیع اموات […]

به بهانه ی تَوَلُدِحاج صادق خادمی/سُفره ای که صاحب دارد. بقلم نویسنده وخبرنگارگچسارانی نرگس احمدپور

پایگاه تحلیلی خبری فریادجنوبfaryadejonoob.ir

یک صبح مُحَرَمی بود.پارک شهدای گمنام.موکب طریق الکربلا.رفته بودم به حاج رمضانی بزرگوار،برادروحامی همیشگی پسرم آقاروزبه سربزنم.ازفعالیتهایش درشهرستان بسیاراستقبال میکردم ومشتری حجره ی فرهنگی اش بودم.حاج آقاروازسال هشتادوپنج می شناختم.بهش میگفتیم دایی حاجی.اون سال یه شب ماه رمضان نشسته بودمسجدامام علی بلواربعثت.آقاروزبه هشت سالش بودهمراه پدربزرگش لیالی قدررومسجدبود.خدارحمت کنه جمیع اموات شماخوبان رو.پدربزرگش راه کربلایی بودن وعلی وارزندگی کردن روخوب نشونش داده بود.اونشب آقاروزبه مَحوِ لباس پاسداران وبسیجیان حاضردرجلسه شد.ازقضادایی جان جنب حاج آقانشسته بودوخوش وبِشی کردند.تسبیح دانه درشت پدربزرگ وقرآن کوچکی که دستش بودنگاه پسرم رادررنگ سبز وخاکی لباس میهمانان جلسه گره زد.دلش تاب نیاوردپرسید؛آقاجون اینهامیجنگند؟پدربزرگش پُقی زدزیرخنده ودایی حاجی که قرآن توی دستشومیبوسیدگفت؛پسرجان البته که میجنگیم ولی اینبارباشیطان درونمون.آقاروزبه پرسید؛آقاجون میشه بپرسین ازاین لباساکجاپیدا میشه؟میخوام باشیطان درونم بجنگم.دایی جان انسان خوشرویی بودلبخندزدوگفت؛ماشاالله این نوه یِ حاجی سخت علاقمندبسیج ولباس ماشده.دایی جون بزرگ شدی همینجاهمین پایگاه عضومیشی.بقیه ش روبچه های بسیج پایگاه یادت میدن.بایدمرتب نمازبخونی.دروغ نگی.غیبت نکنی.خلاصه ی کلام ازبابابزرگت ومن هم بهتربشی.اون شب گذشت وحالاآقاروزبه دررکاب دل کربلاییِ خودش موکب طریق الکربلامیادوهربارحاجی میزنه روی شونه هاش ومیگه فلانی این جوان رومیشناسی؟این رومن بسیجی کردم.آقاروزبه هم باغرورمیگه مخلصم حاجی،نوکرامام حسینم.

به بهانه ی سرکشی دوربینموبرداشتم وصبح اول وقت اومدم سمت موکب.ولوله ای بودقراربودکاروان زَوارِ پاکستانی هاازراه برسند.کُپه ای هیزم گوشه ی محوطه اخگری شده بودوکتریِ بزرگ آب باآن بخارسفیدش درحال جوشیدن.چندنوجوان خوشرو وکم سال هم بساط واکسیِ خودشون رومرتب می کردندمیزمقابل جایگاه اصلی مملوازبسته های خرماونان تازه وقالبهای بُرِش زده یِ پنیربود.حاجی باحاج پناهپوری وحاج اقاششبلوکی ودیگرعزیزان گرم صحبت بود.عکس گرفتم.ازهمه جا.ازبچه ها.محوطه.دیگهای غذا وچادرِبانوانِ درحال کار.بساط صبحانه وناهاربرای مسافران بین راه بانظم خاصی مرتب درحال آماده شدن بود.حاجی متوجه حضورم شدبه شوخی گفت؛چلیک چلیک عکس میگیری مطلب بزنی ماروهم سیاسی کنی.گفتم حاجی خداقُوَت سیاستِ امام حسین لذت بُردن ازمردانگی وغیرت هست.شماکه ماشاالله نمونه ومَرد.چای تعارفا کردباخرما.حاج آقاششبلوکی برای مراجعین چای می ریخت شرمنده ی بزرگواری جمع شدم.درهمین موقع،جوان بلندقدولی وارفته ای باسرووضعی نامطلوب واردشد.

ازموهای ژولیده وپلک سنگینش مشخص بودشب بیداربود.بازویش چندردِقدیمی چاقو وبخیه داشت ویک بازوی دیگرش خالکوبی داشت.آمدسمت جایگاه.چایَم راسرکشیدم.حواسم به همه جابود.حاج صادق خادمی درحال مکالمه وگوشی به دست هم رسید.سری تکان دادونشست.سلام کردم.جوان باتعصبی بودوکلامش هیچ وقت درگِلویش نمی ماند.حرفش رامیزد.بارهادرجلسات فرمانداری دادجوانان رابه گوش نماینده ومسئولین می رساند.دریک کلام مودب وباغیرت بود.جوان ژولیده گفت توروخدابمن هم نان وپنیربدین.دستش رابسمت بسته های مُشَماکشیده آورد.یکباره جوانی دیگربه رسم رعایت شئونات اماباپرخاش بلندی گفت؛از اینجابرو.اینجاموکب امام حسینِ.جای تونیست برو.جوان ژولیده کِشدارتَرازقبل اصراروجوان مقابل پرخاشگرتر.کاربه برخوردفیزیکی رسیدیکباره حاج صادق کلامش رابریدوگفت؛چه شده؟افرادموکب جمع شدند.جوان گفت؛اینومیشناسم معتادِ.خوبیت نداره اینجاباشه الان مسافرهامیان.یه همچین کسی اینجاباشه چی فکرمیکنن.جوان ژولیده به گوشه ی چادرمحوطه اشاره کردوگفت؛بخدازن وبچه ام گرسنه اندچندوقتِ غذای خوب نخوردن.فقط چندلقمه.حاج صادق باصورتی برافروخته گفت؛سفره سفره ی امام حسینِ.اینجاهمه سهم دارندحتی این مرد.تعادل حاج صادق برهم خورد.سه نان بزرگ برداشت ویک قالب پنیرویک بسته خرماوبایک عصبانیت درکیسه ای گذاشت وبدست مردداد.یک تروال پنجاهی هم دردست گرفت وگفت؛خدایاشاهدباش میهمان امام حسین رودلشکسته بیرون نفرستادیم.بیاببرهمانجاتوی چادربخوریدنوش جان.ناهارهم بمانید.بااین پول هم برای شامتان چیزی بخر.اماگناه زن وفرزندت به گردنت اگرخرج چیزی دیگرشَوَد.حاج رمضانی صورت حاج صادق رابوسید.حاج آقاششبلوکی گفت؛بخدامَردی.مَرد.
آنروز عظمت سالارشهیدان رادرموکب طریق الکربلادیدم.سفره ای که صاحب دارد.

نویسنده: mousavi
نظرات بینندگان