بویراحمد در گذرگاه تاریخ | روایتی تلخ ودردناک از کی علی خان و کی ولی خان ایزدپناه
بویراحمد در گذرگاه تاریخ | روایتی تلخ ودردناک از کی علی خان و کی ولی خان ایزدپناه
کی علی خان که انتظار نداشت برادرش در آن شرایط با او جر و بحث کند ، به کی ولی خان گفت: مشکی تمام دار و ندارمه ،اگر مریضه و دیر راه می ره می کشمش تا به دست دشمن نیفته.(می گرید و اشک در چشمانش من حلقه می زند)

فربادجنوب : بی بی مشکی به خاطر سقط جنین، کمی ناخوش احوال بود و دیرتر از همه از خواب بلند شد. موهای بلندش را با یک شانه چوبی کوچک مرتب کرد، کهنه (روسری اش ) را پوشید و رو کرد به زن عمویم بی بی گلی(همسر کی ولی خان) و گفت: دم صبح (سپیده دم) در خواب، شخصی آمد بالای سرم و به من گفت: ناراحت نباش تا ظهر آزاد می شوی. نمی دانم تعبیر این خواب چیه؟ گلی دده ، توتعبیرش را نمی دونی ؟
زن عمویم در حالی که به کمک مادرم بی بی خانغزی (همسر دوم کی علیخان) رختخوابش را جمع می کرد تا در یک گوشه از اشکفت بگذارد، گفت: دده (خواهر )تعبیر این خواب رو نمی دونم.
بی بی مشکی گفت: شاید تعبیرش این ست که از دربدری و فرار از این اشکفت(غار) به آن اشکفت و از این کوه به آن کوه نجات پیدا می کنیم. یا این که مردان مان کشته می شوند و ما به آبادی دشتروم باز می گردیم؟
بعد ادامه داد : من علیخان را دوست دارم و حاضرم بمیرم ،ولی بدون شوهرم زندگی نکنم؟ سپس آهی از ته دل کشید و گفت: دلم شور می زنه اگر علیخان قبول کنه، بهتره از این جا برویم.
کی علیخان در آن لحظه روی سنگی جلوی اشکفت نشسته بود و کی حسین مظفری ، کا کبوتر و کا بهار فارسی، خداخواست بایلونی و کی صفر یزدانپناه از یاران بسیار باوفایش دورش حلقه زده، در آن لحظات چوپانی که از دوستان صمیمی پدرم بود، صبح زود خودش به را به او رسانده بود و نفس نفس زنان داشت به پدرم می گفت: سیاره ها از سه طرف شما را محاصره کرده اند و جز به طرف بالای کوه هیچ راه فراری ندارید، تا دیر نشده از این جا بروید.
پدرم به تفنگ چیانش گفت: زود بار و بنه تان را جمع کنید تا به بالای کوه برویم و سپس رو کرد به عمویم و گفت: برادر مسولیت زن و بچه ها را به تو می سپارم.
کی ولی خان با عصبانیت گفت: هروقت مسولیت زن ها را برعهده گرفتم، خوارم کردند. دیر راه می روند، زود خسته و تشنه می شوند و زیاد نق می زنند.
در حالی که پدرم و عمویم با هم بگو مگو می کردند، مشکی جان از اشکفت بیرون آمد و خودش را به آن ها رساند تا ببیند چه خبر است؟
کی علی خان که انتظار نداشت برادرش در آن شرایط با او جر و بحث کند ، به کی ولی خان گفت: مشکی تمام دار و ندارمه ،اگر مریضه و دیر راه می ره می کشمش تا به دست دشمن نیفته.(می گرید و اشک در چشمانش من حلقه می زند)
کی ولی خان گفت: اگر گلی و همه زن ها را بکشی من مسئولیتشان را نمی پذیرم.
کی علیخان از این حرف عمویم عصبانی شد و سوگلی اش را با یک تیر خلاص کرد‌.
کی علیخان زود عصبانی می شد و همانطور از کوره در می رفت ، زود هم پشیمان می شد.
او با چشمانی اشکبار زیور آلات و بهترین لباس های سوگلی اش را بر تنش پوشید. رختخوابش را در غار پهن کرد و جسد گلی را در آن گذاشت. دهانه غار را با دیواری از سنگ مسدود کرد و ماتم زده با گروهش آن جا را ترک کرد.
بعدا در یک فرصت مناسب تمام سیاره های که او را تعقیب کرده بودند کشت و اعضای خانواده آن ها را به شکل تحقیر آمیزی مجازات کرد‌/

منبع : قلم سرخ

 

راوی : حاجبه گردی طاهری (ایزدپناه)

  • نویسنده : سیدداود موسوی منش